مرد! به همین راحتی.
آرزوی صبری جزیل برای پدر مادر و وابستگانش داریم.
چی بگم؟ فردی با کلی تلاش و پشتکار قدم تو راه اول زندگانی گذارده بود که این اولین گام، آخرین گامش بود. جواد علیپور عزیز روحت شاد.
چطوری توصیف کنم؟
پدر مادری با هزار و یک امید و آرزو، با شوق، صاحب فرزندی میشن، شیرین و دوس داشتنی، آخه همه بچه ها شیرین و دوس داشتنی هستن چون پاک و معصومند، شبا تا صبح بیدارن تا مبادا پاره تن شان لحظه ای بی قراری بکنه. با خنده هاش می خندن و تسلی بخش گریه هاشن. قدم به قدم باهاش راه میان تا مبادا عزیز دلشون احساس تنهایی بکنه. چه شبایی که با لالایی به خواب رفته و با گریه همه رو صبح الطلوع بیدار کرده. چه قصه هایی که براش نگفتن. بزبزقندی،کدو قلقل زن،حسن کچل و... ، یادش بخیر روز اول مدرسه : (- مامان، بابا، من نمی رم! شمام باید بیاین! -نمیشه عزیز دلم، برو خوب درساتو بخون تا فردا یه مهندس خوب بشی، آفرین پسر عزیزم) و اون رفت و بزرگ شد و هر روز بزرگ تر.
بچه زرنگ بود، بچه امید داشت امید به فردا، میخواست کسی شود و بتواند باری از دوش این سرزمین بردارد، بچه هدف داشت او می خواست مهنذس بشه مهندس کسیه که ایده داره فکرش کار میکنه تنها کسیه که میتونه این سرزمین رو نجات بده.
بچه بزرگتر میشه. سد اولیه آرزوهاشو میشکنه، بچه دیگه بچه نیست واسه خودش مردی شده شهر و دیارشو ترک کرده رفته یه جای دور آخه قراره بعد چند سال دیگه بهش میگن آقای مهندس. روزا بخوبی دارن میگذرن دوستای خوب آدمای جدید، بیابونی که بهش میگن
دانشگاه، اما یه اتفاق، یه اتفاق بد، اتفاقی که شاید هر جایی غیر از اینجا
می افتاد اتفاق بد بود ولی آخرش بد نبود. اتفاقی که فقط یه نفر مقصر نداشت
اما کسانی متضرر شدن که کوچکترین قصوری نداشتن. مقصرانی که تا بوده پای هر
تعهدی را امضا کرده و زیرش زده اند. مقصرانی که اتفاقات این چنینی شاید
برایشان تلنگری باشد تا شاید تفکری کنند، تا شاید تفالی زنند و استخاره ای کنند، تا شاید تصمیمی بگیرند و امضایی بزنند. معلوم نیس این تصمیم چگونه و کی اجرا بشه، الله اعلم،
دلم پره چی بگم و چه جوری بگم؟
آخه آقایان محترم این محمدی بیچاره (مسول درمانگاه) چند سری از اوضاع اسفناک درمانگاه و وضع فجیع این وانت حمل کننده بیماران!! گزارش(همراه عکس و...) تهیه کرد و براتون ارئه کرد؟ نگین نبوده. من خودم یه موردش رو با همین چشام دیدم از همین امور فرهنگی خواسنه بوذ تا عکساشو بگیره!
وانتی که چون پلاک نداره کارت سوخت اینا که نداره و این که روزای تعطیل گاها سوخت هم نذاره به کنار! جون دانشجو رو گرو میذاره تا راهنمایی رانندگی اجازه بده که حالا این سری هم اجازه بده تا بره و برگرده ایشالا دفعه بعد دروستش میکنیم!
یادش به خیر درمونگاهی داشتیم(فقط اسمش همین بود) آب نداشت! یه یخچالی نداشت تا ...! می رفتی توش یخ میزدی! دکتر؟ چی هست؟ چه چوریه؟ تو جیب جا میشه؟ واسه ما سهندیا واژه غریبیه.
بازم دم دکتر محمدی گرم، که واسه همه کلید مینداخت.
اینو باید به کی بگیم، اینجا دانشگاه صنعتی سهند تبریز که اسمشو همچین دهن پرکنه، تجهیزات اولیه پزشکی نداره، دکتر نداره، آقایون محترم به خدا سخت نیس. این همه دکتر که باید چند سال تو یه کوره دهاتی خدمت کنند از اینا استفاده کنین. ارزون هم هست. محروم ترین و بدترین و سخت ترین شرایط کاری رو هم داریم (خدا رو شکر شرایطمون از این لحاظ مساعده!!!) پس مشکل چیه؟ نکنه اینجا به قدری شرایطش سخته که کسی حاضر نیس بیاد اینجا!!!
بهشون بگین اون قدرا که میگن بد نیس، ما توی این 4 سال فقط به اندازه 40 سال پیر شدیم، حرص خوردیم به خاطر کم کاریا. به هر زبونی گفتیم برداشت اشتباه ازمون داشتن.
به خدا دانشجوها دوس دارن دانشگاهشون آباد بشه هر روز بهتر از دیروز، اما یه چیزایی میبینیم که با کوچکترین تغیییری تبدیل به بهترین میشه، اما کو گوش شنوا؟ کجاست اونی که باور کنه اینی که داریم میگیم بدون قصد و غرضه؟
اینجا، دانشگاه صنعتی سهند تبریز به یک درمانگاه مجهز نیاز داره که بطور شبانه روزی یک دکتر (شیفتی) باید داشته باشه.
چرا؟ چون نزدیکترین مرکز درمانی تا اینجا10دقیقه فاصله داره،سهند، البته ناگفته نماند اونجا فقط می تونند درمان سرپایی انجام بدن!
البته به این 10 دقیقه باید اطلاع رسانی به اتاق آمبولانس! تائید و استعلام درستی اطلاع رسانی انجام شده توسط مسول آمبولانس از مراجع زیربط (از حراست گرفته تا محمدی و غفوری رو خود من شاهدم)!!!! حالا این وانت بنزین داشته باشه یا نه رو هم اضافه کنیم میشه یه 15-20-30 دقیقه!!!
آقای دکتر صحیح میگفتند «ایشون هم خودشون ناراحتی خودشون رو ابراز کردند و بر این عقیده بودند که این جور حوادث ۹۹٪ به مرگ می انجامند. اما گفتند که برای همون ۱٪ باید سعی خودمون رو می کردیم.» من فکر نمی کنم با این وضعیتی 1% هم زنده بمونه!!
به راحتی میشه یه درمانگاه مجهز درست کرد چندتا دکتر(از اونایی که گفتم) هم شیفتی کار کنند. (البته باید کمی هم دست تو جیب کرد)
امیدوارم هیچ جای دنیا کسی به خاطر کمبود امکانات نه، به خاطر نبود امکانات جان به جان آفرین تسلیم بگه و چه معصومانه و در کمال مظلومیت.
به امید آن روز