تبليغاتX
دانشجویان مهندسی شیمی بهمن84

دانشجویان مهندسی شیمی بهمن84

وبلاگ دانشجویان مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی سهند «ورودی 84»

کجائید

سلام به همگی

همه چی آرومه ....

من که از کسی خبری ندارم اما خوب میتونم از خودم بگم! الان بیشتر از یه ساله که مشغول بکارم. تو گروه کاوه. هر چی که بگی طراحی میکنیم میسازیم خراب میکنیم! قضیه آب حوض میکشیم پیرزن خفه میکنیم دیگه!

خلاصه پس از کلی درس خوندن !!!! بهمون میگن مهندس. البته فقط میگن مهندس اما کاشکی رفته بودیم دنبال یه چیز دیگه. مثله پزشکی دندانپزشکی. خلاصه اون موقع نفهمیدیم! فکر کردیم هر چی تو تلویزیون نشون میده درسته!

آخه دیدین دیگه هر چی آدم پولدار و وضع خوب مهندسه!

چی بگم وااالا؟!

دلم پره خیلی پره. هر روز و هر لحظه هم از حقوقمون کم میشه! میگین چرا؟ سادس اگه تا دیروز 400 - 500 دلار حقوق میگرفتیم امروز 300 دلار میگیریم! اما جنسی که دیروز 50 ت.من بود امروز 100 تومنه! این میدونین یعنی چی؟ یعنی 2 سر ضرر!!!

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:30  توسط اکبرزاده  | 

آیا من به بهشت میرم

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.

او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 14:42  توسط اکبرزاده  | 

تولد تولد

سلام دوستان

سلام یعقوب جان

تولد قشنگتو تبریک میکنم. انشاا... سالهای سال با آرامش و خوشی کنار خونوادت زندگی کنی. بهترین آرزو ها رو برات دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:53  توسط سیدرضا  | 

نفسی میاد و میره

سلام به همگی

اول از خودم بگم: بالاخره بعد از مدتها این در و اون در زدن و این ورو اون ور رفتن با معرفی دکتر فاتحی فر و کمک دوستان از جمله شهرام غلامی نژاد و سیدرضای عزیز یه جواب  + از این کارخونه ها گرفتم. الان هم این ور اون ور میرم واسه کارای اولیه استخدامیش.

شیرینی میخواین؟ با این پولی که میدن شاید بتونم شکلات بگیرم براتون. البته اگه از پوله چیزی بمونه! خودتون بیوفتین دنبال کار میفهمین من چی میگم.

خبر دوم: البته فکر کنم تا حالا همتون فهمیدین. آخه اون موقع نتونستم جلو خودمو بگیرم اس ام اسی همه رو با خبر کردم! خانم عطایی ازدواج کردن. مبارکککککککککککککککککککه

شیرینی این خوردن داره

سیدرضا هم که الان ارشد میخونه ترمشو یه جوری ورداشته که که تفریحی میره دانشگاه میگرده میچرخه میپلکه .......!!!! نه میان ترمی نه چیزی هیچ همین طوری میره و میاد میدونین دیگه چرخ مملکت باید بچرخه دیگه!

عطاردی کچل آش خور! که قبل از رفتن به سربازی میگفت من ال میکنم من .... !! از دوره آموزشی برگشته و شده سرکار استوار (دوم) عطاردی.  هر کسی به حرفای بزرگتراش گوش نده محکوم به تکرار تاریخه!

از دارو دسته آرش و سپهر و... اینا اطلاعی در دستم نیست از مطلعین امر درخواست کمک و همیاری دارم

بیشتر بچه ها یا الان ارشد میخونن یا میخونن واسه ارشد!

خوب دیگه واسه این دفعه هم بسه بمونه واسه  بعد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:11  توسط اکبرزاده  | 

امروز در تاریخ

اعدام نماینده سیاسی ایران به جرم پائین نشستن پائین­ دست ژنرال رومی

24 اکتبر سال 91 پیش از میلاد «اروروباز» نماینده ایران در مذاکرات با امپراتوری روم که در دادگاه به اعدام محکوم شده بود در میدان بزرگ شهر تیسفون (مدائن – نزدیک بغداد کنونی) در ملاء عام اعدام شد.

وی از بزرگان شهر صد دروازه (دامغان) بود و زبان لاتین می ­دانست. جرم او نشستن بر صندلی پائین ­تر از صندلی «سولا» ژنرال رومی در جلسه مذاکرات دو دولت بود. مهرداد دوم شاه وقت از دودمان اشکانی این عمل «اروروباز» را بزرگ کردن رومی ­ها و به تعرض تشویق کردنشان تلقی کرده بود و دستور محاکمه او را در دادگاهی که از پنج قاضی آن سه تن از دامغان –همشهریان متهم- بودند، صادر کرد و این دادگاه وی را مقصر شناخت.

مهرداد دوم دستور داد سفیر دائمی روم در تیسفون به مراسم اعدام دعوت شود، جریان را ببیند و گزارش کند تا اثر عمل «اروروباز» در ذهن رومیان خنثی شود. مهرداد دوم گفته بود که فروتنی یک منش و خصلت شریف استولی نه در امور دبپلماتیک و مذاکراتی از این دستبا دولتهای دیگر که باعث تشویق تعرض و زیاده طلبی آنها می شود.

دوستای من این متن را لطفا دوباره و بدقت بخوانید.مقایسه نکنید فقط نکات مهم را بیاد بسپارید. راستی فراموش نکنید هرجا برین همون سهندی هستین پس هر از چند گاهی اینجا سر بزنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 22:9  توسط اکبرزاده  | 

بی خبری بیکاری و ....

سلام به همگی ما خوبیم فقط یه کم از دنیای شما بیخبریم که خطر بزرگی برای دنیای کلاغان سردرگم است! و یه کم بیکاریم! و.... قبل از همه بگم که آروین داره شنبه میره کچلستان! یعنی سربازی بل که از خیل دوستان جدا گردد. اطلاعات حاصله حاکی از این است که رفتنش معلومه و برگشتتش با کرام الکاتبین. یه 1.5 سالی مهمونه. کد آزاد هم خورده. به توصیه نگارنده کلی نذر و نیاز کرده که تو دام ارتش نیوفته! لازم به ذکر است که نگارنده کل تابستون سربازی بوده و و و و تموم شد! همون اول مهر تموم شد و از اون موقع تاکنون به خیل عظیم کارجویان مدرک بدست و دارنده کارت پرافتخار پایان خدمت (و نه معافیت قابل توجه خیلیا!) پیوستم. از هر در و روزنه ای که میشناختم استفاده کردم فعلا که جواب نداده. ببینیم خدا چه تقدیزی تو کارناممون ثبت کرده. راستی یه لیست از اسامی بچه ها و اینکه کی کجا رفته رو بهم برسونین. تو همین نظرات هم میشه. فعلا موفق باشین همگی
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 3:2  توسط اکبرزاده  | 

سلام

سلام

خوبید؟

اگر از احوال من خواسته باشید عارضم که روز اول ماه مبارک مارو بردند اتاق عمل و دکتر یه دستی به سر و گوشم کشید و بعد گفت ۳ هفته استراحت!!! ولی از اونجایی که ما بروبچ با تلاش و کوشش فراوان بودیم و خفتن در بستر ناز رو واسه خودمون ننگ می دونیم از همون هفته اول سر پا شدیم!!! الانم خدا رو شکر، یه نفسی میاد و میره. از یعقوب عزیز هم تشکر می نمایم که منو فراموش نکرده. از تمامی دوستام هم ممنونم که تو این مدت تنهام نزاشتند.

انشاا... همیشه ۴ستون بدنتون سالم باشه.

یا حق ......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:41  توسط سیدرضا  | 

بازگشت موقتی


اول سلام

امیدوارم تو این مدتی که نبودم حسابی به وبلاگ سر زده باشین و فهمیدین که من نیستم! (اعتماد به نفس و میبینین) اول از همه پست قبلی حذف شد. فرد مذکور هم همچنین! به نویسنده پست مذکور هم تذکر جدی داده میشه که سلسله مراتب مدیریتی رو رعایت کنه وگرنه به سرنوشت فرد مذکور دچار میشه. ( -: بابا جذبه!)

چون بطور معمول هر کاری من میخوام بکنم سختترین و بدترین نوع آن نصیب من میشه و اگه اتفاقی نظیر آموزش درپادگان فنی و مهندسی کرج نصیبم بشه، چشم ملت نمیذاره ما کارمونو انجام بدین. کور بشه چشمی که نتونه ببینه! و چنین شد که ما رو نرسیده، بدلایل موهوم از کرج دیپورت کردن به نیشابور! جایی که بدلیل رعایت کامل قوانین همواره پادگان نمونه میشه. و فوقع ماوقع!!!!

یکی دو روز که تموم کردم. خبر جدیدی که دارم اینه که جشن فارغ التحصیلی میگیرن. شایعات منتشره حاکی از این است که فعلا به حد نصاب نرسیده و میخوان بجاش ببرن به اصفهان (نمی دونم قحطی جا بود!) هر از چند گاهی ایمیلتونو چک کنین شاید خدای نکرده خبری در راه باشه.

جناب سروان اونم از نوع ستوان سوم نشدیم. آخه گفتن جییززه اون مال بعضیاس به شماها نمیدن. حتی اونایی که تازه تازه جزو بعضیا شدن هم سروان شدن. به پزشک مملکت ستوان2 میدن!! ول کن بابا. آخه کسی نیس به من بگه تو رو سننه!

سید رضای عزیز یه کم ناخوش احواله. ان شاا... هر چه زودتر حالش خوب شه. سید جان شرمنده که حضوری نمیتونم بیام. از همین جا برات یه کمپوت آناناس باز میکنم و به یاد تو سر میکشم! همکلاسیای عزیز تو این شب و روزای خوب خدا، این سید خدا رو از دعاتون بی نصیب نکنین.

آهای،  آره با توام. نگفتم که گوشیتو ورداری اس ام اس بارونش کنی. ازت خواستیم براش دعا کنی نه اینکه اس ام اس بفرستی.

مگه نگفتم گوشیو بذار زمین. هنوز آد... نشدی؟؟

خبر آخر اینکه خانوم پورنادر و فرنیان شاغل شدن! طی مباحثه ای که با خانوم فرنیان داشتم ایشان در جهت فرار از شرینی این قضیه رو کاملا تکذیب کردن.

واللا من که هنوز تو بایکوت خبری هستم. اگه خبری، تحرکات مشکوکی دیدم سریعا خبر میدم.  

در آخر برای 88ها:

نمیدونم رسم جدیدیه،  این 88 ایا چرا نمی فهمن. اول باید ما رو اد کنن بعد بیان از ما خواهش کنن اددشون کنیم؟!!! تو رو خدا نیگا کنین:


ما یعنی دانشجوبان 88 مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی تبریز میخواستیم باشما تبادل لینک داشته باشیم.

اگه موافق بودید ما رو با نام "مهندسی شیمی-دانشگاه صنعتی سهند"
ادد کنید.بعد به ما ایمیل بفرستید که با چه نامی شما رو ادد کنیم.
http://kimiagap.gigfa.com/

اسمشون هم تعیین میکنن! بچه پررو
1- اول ما رو اد میکنین بعد میاین درخواست میدین اگه موافقت بشه ادتون میکنیم.
2- اسمتون رو هم خودمون تعیین میکنیم مثله باقی اونایی که ادشون کردیم.
3- رسم اینه. ناراحت نشین. کوچکترا اول اد میکنن بعد درخواست میدن. سنت شکنی نکنین

ما برای ادد کردن ترم بالایی خودمون، اول اجازه میگرفتیم بعد اددشون میکردیم و در آخر اگه اونا صلاح میدونستن (که معمولا اینجوریه) ادد میکردن. ثانیا اگه دقت بکنن میفهمن تو این دانشگاه، البته ما دیگه اونجا نیستیم، رسم و رسوماتی داره و اسم وبلاگای ادد شده از 2 مدل خارج نیس، یا مدلی که آقای چرچی مینوسن (بچه های ...) یا مدلی که ما مینویسیم (دانشجویان ...) والسلام. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 13:7  توسط اکبرزاده  | 

سربازی

سلام دوستان

میگن مرد تا سربازی نره آدم نمیشه !!!!!

جناب مدیر وبلاگ رفت تا بتونه یه تغییراتی تو خودش بوجود بیاره ولی با شناختی که من ازش دارم چشمام آب نمیخوره، آخه اگه اون آدم بشه دوستاش تهنا میمونند.....

شنیدم که خانم ..... داره به یادش گل های سرخ رو دونه دونه پر پر میکنه تا برگرده......

انشاا... هرجا که هست سرحال و سالم باشه و به زودی زود برگرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 19:48  توسط سیدرضا  | 

چی بگم به شما


نمی دونم چه جوریه که بعضی روزا بازدیدکنندهها از 20-30 تا رد میشه(اصلا بگو 10تا .... نه 2-3تا) اما دریغ از یه نظر. چی بگم؟

سلام

دل و دماغ نمی ذارین که آدم بنویسه. بازم مرام این بزرگ خاندان کورلئونه (املا فارسیش درسته مرلین خان؟!!)

درسته که ویتو باید 18ماه خالص به پرچم مقدس خدمت کنن اما یادآور میشم 282 واسه شما ارشدا نیس. واسه شما مثلا کرمانشاه میخوره!!! از این قوم و خویشای ئاروین!

از قلم افتاده های سری پیش

داشتم میگفتم بهترین کاری که بعد از گرفتن برگه سبز (اعزام به خدمت) میشه کرد، گرفتن گواهینامه موقته البته باید اول برین امور دانشجویان و از اونجا دفترچه اقساط اینا رو بگیرین بهتون یه کاغذ پاره ای میدن که بدین به این آموزش!

توصیه به خانوما

البته خانومای محترم همچین نگرانی ندارن بعد از تصویه حساب میرن میشینن تو خونه وقتی دفترچه اقساط اومد در خونشون، میتونن یه بهونه داشته باشن که دوباره بیان دانشگاه! بعد میرن گواهینامه رو میگیرن. البته فقط واسه همین میان. آی آهای فکر بد نکن. با تووام. چی بگم به این ملت 84و نصفی؟

توصیه بعدیم به خانوما اینه که زحمت زیادی به خودتون ندین واسه پیدا کردن کار. لیسانس و فوق و دکتری هم افاقه ای نداره.

آقایون محترم شما هم زیاد خوشحال نشین که وضع ما بهتر از اونا نیس. کار همونی که میگفتم: نگرد نیس گشتیم نبود! اگه بود من اینجا چیکار میکردم؟

یه پیام بازورگانی! ببینیم تا بعد:

   کاشکی اسپانیا تو گروهش دوم نشه واللا میخوره به برزیل از اون ور هم ایتالیا له! میاد تا چهارتا. اگه اسپانیا تو گروهش اول بشه 4 تیم آرژانتین، برزیل، اسپانیا و آلمانه. که آرژانتین با برزیل بازی میکنه و آلمان با اسپانیا اگه اینجوری بشه آرژانتین و اسپانیا فینالیستن. کلا دوس ندارم آلمان حتی تو 3تا اول باشه!

دقِ دلی

خوب. لااقل نظر بدین. از دانشگاه خبر بدین. ببینیم کی مرده کی زندس؟ کی چی شده؟ کی با کی ... والا تو ایزوله خبری هستم!

بهترین دوران زندگی

برم سربازی برگردم کلی از اونجا خاطره میارم براتون تعریف کنم! آخه میگن خاطرات سربازی بهترینه و بهترین دوران زندگی آدمه. واللا من نفهمیدم رفتیم دانشگاه گفتن دوران دانشجویی بهترین دورانه. ازدواج کردیم گفتن اوایل ازدواج بهترین دورانه. داریم میریم سربازی میگن دوران سربازی بهترین دورانه! نفهمیدم اگه همه اینا و دورانهای قبل و بعدش که قراره بیاد بهترین دورانه، چرا همه دارن از همه چی مینالن؟؟ کی از بهترین دوران بدش میاد؟ ادامه این داستان رو پی نمی گیرم که پیگرد قانونی دارد!

اوقات فرغت خود را چگونه میگذرانید؟!!

راستشو بخواین صبحا میرم مغازه و از زیادی مشتری خودم رو با انواع اقسام برنامه های خانواده که تمامی شونصد کانال ملی بطور همزمان پخش میکنه سرگرم میکنم! خدا اموات فیفا رو بیامرزه که بعدازظهرمو کاملا پر کرده. این چند روزه نفهمیدم چه جوری رفت1

اون جوری که تو اخبار اومده علی علیزاده بورس گرفته واسه فنلاند. من همینجا از علی خان طلب کمک و همیاری میخوام: آقا دست مارو هم بگیر.

میگفتم این علی علیزاده تموم کرده چرا هی این ور اون ور میپلکه. از دوستان عزیز و گرامی که هرگونه اطلاعی از سایر افراد که بصورت مرموز تو دانشگاه میپرن، درخواست میشود که سریعا اعلام کنین تا ما اولین جایی باشیم که محلهای احتمالی فرار این مغزهای شیمیایی رو کشف کنیم.

راستی کسی از سعید ساعدی خبری نداره؟!! اون نمیخواد بره؟

ئاروین تو چی؟ نمیری ...؟

البته من از حرکات مشکوک چندین نفر دیگه بطور قطع مطلعم ولی فعلا وقتش نیس لو بدم.

در خبر هست امیرحسین که شدیدا شفت شریف شده چپ و راست خود را نفر برتر کنکور ارشد خوانده و خواهان مشاوره رایگاه و مشاوره تحصیلی مطمئن بوده. گفتنی است نامبرده در کنکور ارشد رتبه 10 آورده و دریغ از یه شکلات یه آبنبات چوبی! از این که چیزی به ما نماسید. اما مرام این رتبه 80ای رو عشق است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:32  توسط اکبرزاده  | 

ویژه نامه سربازی

سلام حالتون چطوره ؟ احوالتون؟ خوبین؟

غرض از مزاحمت میخواستم بگم که ویژه نامه سربازی منتشر شد!!!

برای مطالعه اینجا کلیک کنید.

منتظر آپدیتهای بعدی باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 18:8  توسط اکبرزاده  | 

صفحات جداگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 1:2  توسط اکبرزاده  | 

نامه ای از آن دنیا


روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را می نویسد، اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد. در این میان در گوشه دیگری از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان و آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوترش می رود تا ایمیلهای خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد.

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادر را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد.

گیرنده: همسر عزیزم

موضوع: من رسیدم

می دانم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شده ای، راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید، می تواند برای عزیزانش نامه بفرستد.

من همین الان رسیدم و همه چیز را بررسی کردم. همه چیز برای ورود تو آماده است. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:15  توسط اکبرزاده  | 

مادر!

كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.

كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.


كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."



كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.


كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :

خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد

ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:28  توسط سیدرضا  | 

ای یادش بخیر دوران دانشجویی

سلام به همگی

ای یادش بخیر دوران دانشجویی! عجب دورانی بود. و....

آره دیگه ما رو از بیخ و بن کنندند و انداختن دور! رفتیم از این دیار! جای خوبییه دانشگاه! همین جا بمونین که جاتون خوبه.

بیرون خبری نیس جز دوری شما!

الان که اینارو مینویسم بهم یه کاغذ دادن که پاشم برم خدمت مقدس. امیدی ندارم اونجا هم خبری باشه. پس همین جا بمونین که جاتون خوبه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 15:8  توسط اکبرزاده  | 

عروسی

سلام دوستان خوبین؟

میدونین چرا این جناب مدیر این همه حرفای قشنگ قشنگ میزنه ....؟ معلومه که نمیدونید.....

فکر کنم روز سوم فروردین بود....... بعله درسته سوم فروردین بود که جناب مدیرو فرستادیم خونه بخت!!!!   انشاا... خوشبخت شن

منم از طرف خودم و تمام بر وبچ شیمی ۸۴.۵ (هشتاد چهار و نیم!!!) به جناب مدیر و همسر محترمشون تبریک میگم .... به پای هم پیر شید 

آروین نوبتی هم باسه دیگه نوبت توئه !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 12:24  توسط سیدرضا  | 

پرواز

سلام به همه دوستان عزیزم

راستش با اجازه همگی تو این مدتی که شما کوله بار علم و تحصیل رو به بالا رو می بستین، بنده حقیر داشتم بند و بساطم رو می بستم که برم. راستش چند وقتی هست (...) که تموم کردم و به شغل مقدس کارجویان و خیل عظیم این شاخه مملکتی پیوسته ام!

می دونم فردا پس فرداس که شماها قرار یه چند ساعتی با قلم و کاغذ کلنجار برین، به طراحه سوالات فحش، به آموزنده اطلاعات با ارزش ....!!!!، حالا. و بقولی آینده رقم بزنین. واسه همین برای همگیتون آرزوی موفقیت و توفیق دارم.

راستش دلم براتون تنگ میشه. یکی از مکانهایی که می تونه واسه همیشه متعلق به خودمون باشه همین جاست. من سعی خواهم کرد همیشه جویای احوال باشم باقی اش دیگه با شماس.

شاید خیلیاتونو بدون خداحافظی ترک کردم ولی خوب چاره ای نبود. موقعی که میرفتم دیگه کسی نبود!!!

ول کنید این حرفا رو.

خوب ببینم چیکار می کنین. پوز همه شونو بزنین. البته من تو محافل رسمی و غیر رسمی رو چند تا تون شرط بندی کردم! رو سفیدم کنید.

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 2:21  توسط اکبرزاده  | 

سلام

" امينم رفت، صداي خندهايم رفت، شكستم، شكستم"

خدايا خداوندا ....


نمي خواستم مطلب بگذارم تو وبلاگ بدون اينكه اسمي از اون نياورده باشم.

تصور يك لحظه اش برايم دشوار و غيرممكن است.

كم كم آخرين روزاي سهند هم داره فرا ميرسه. فصل پرواز نزديكه.

امروز براي اولين بار در اين چهار سال يك صندوق صدقه امام خميني تو دانشگاه ديدم و البته مكانش جايي بود كه انتظاري هم نداشتم اگر چنانچه خيلي وقت هم اونجا باشه من و يا شما بتونين بيبنيتش! (همين كه وارد B1 ميشين سمت راستتونو نيگا كنين. همونجا گوشه ديوار!)

فصل پرواز نزديك ميشه و فصل دوري از شما اميدوارم بتونم هر از چندگاهي خبري از دانشگاه بگيرم و اينجا سوژه اش كنيم!!

بنابراين به تعدادي كلاغ زبده و آماده به كار نيازمنديم! با حقوق ثابت و پورسانت مناسب. متقاضيان از طريق آزمون عملي انتخاب مي گردند!.

خبر فوري:

به شبكه اجتماعی ایرانیان - فرندفا  www.friendfa.com بپیوندید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 15:31  توسط اکبرزاده  | 

تسلیت با تاخیر

مرد! به همین راحتی.

آرزوی صبری جزیل برای پدر مادر و وابستگانش داریم.

چی بگم؟ فردی با کلی تلاش و پشتکار قدم تو راه اول زندگانی گذارده بود که این اولین گام، آخرین گامش بود. جواد علیپور عزیز روحت شاد.

چطوری توصیف کنم؟

پدر مادری با هزار و یک امید و آرزو، با شوق، صاحب فرزندی میشن، شیرین و دوس داشتنی، آخه همه بچه ها شیرین و دوس داشتنی هستن چون پاک و معصومند، شبا تا صبح بیدارن تا مبادا پاره تن شان لحظه ای بی قراری بکنه. با خنده هاش می خندن و تسلی بخش گریه هاشن. قدم به قدم باهاش راه میان تا مبادا عزیز دلشون احساس تنهایی بکنه. چه شبایی که با لالایی به خواب رفته و با گریه همه رو صبح الطلوع بیدار کرده. چه قصه هایی که براش نگفتن. بزبزقندی،کدو قلقل زن،حسن کچل و... ، یادش بخیر روز اول مدرسه : (- مامان، بابا، من نمی رم! شمام باید بیاین!  -نمیشه عزیز دلم، برو خوب درساتو بخون تا فردا یه مهندس خوب بشی، آفرین پسر عزیزم) و اون رفت و بزرگ شد و هر روز بزرگ تر.

بچه زرنگ بود، بچه امید داشت امید به فردا، میخواست کسی شود و بتواند باری از دوش این سرزمین بردارد، بچه هدف داشت او می خواست مهنذس بشه مهندس کسیه که ایده داره فکرش کار میکنه تنها کسیه که میتونه این سرزمین رو نجات بده. 

بچه بزرگتر میشه. سد اولیه آرزوهاشو میشکنه، بچه دیگه بچه نیست واسه خودش مردی شده شهر و دیارشو ترک کرده رفته یه جای دور آخه قراره بعد چند سال دیگه بهش میگن آقای مهندس. روزا بخوبی دارن میگذرن دوستای خوب آدمای جدید، بیابونی که بهش میگن دانشگاه، اما یه اتفاق، یه اتفاق بد، اتفاقی که شاید هر جایی غیر از اینجا می افتاد اتفاق بد بود ولی آخرش بد نبود. اتفاقی که فقط یه نفر مقصر نداشت اما کسانی متضرر شدن که کوچکترین قصوری نداشتن. مقصرانی که تا بوده پای هر تعهدی را امضا کرده و زیرش زده اند. مقصرانی که اتفاقات این چنینی شاید برایشان تلنگری باشد تا شاید تفکری کنند، تا شاید تفالی زنند و استخاره ای کنند، تا شاید تصمیمی بگیرند و امضایی بزنند. معلوم نیس این تصمیم چگونه و کی اجرا بشه، الله اعلم، 

دلم پره چی بگم و چه جوری بگم؟ 

آخه آقایان محترم این محمدی بیچاره (مسول درمانگاه) چند سری از اوضاع اسفناک درمانگاه و وضع فجیع این  وانت حمل کننده بیماران!! گزارش(همراه عکس و...) تهیه کرد و براتون ارئه کرد؟ نگین نبوده. من خودم یه موردش رو با همین چشام دیدم از همین امور فرهنگی خواسنه بوذ تا عکساشو بگیره!

وانتی که چون پلاک نداره کارت سوخت اینا که نداره و این که روزای تعطیل گاها سوخت هم نذاره به کنار! جون دانشجو رو گرو میذاره تا راهنمایی رانندگی اجازه بده که حالا این سری هم اجازه بده تا بره و برگرده ایشالا دفعه بعد دروستش میکنیم!

یادش به خیر درمونگاهی داشتیم(فقط اسمش همین بود) آب نداشت! یه یخچالی نداشت تا ...! می رفتی توش یخ میزدی! دکتر؟ چی هست؟ چه چوریه؟ تو جیب جا میشه؟ واسه ما سهندیا واژه غریبیه.

بازم دم دکتر محمدی گرم، که واسه همه کلید مینداخت.

اینو باید به کی بگیم، اینجا دانشگاه صنعتی سهند تبریز که اسمشو همچین دهن پرکنه، تجهیزات اولیه پزشکی نداره، دکتر نداره، آقایون محترم به خدا سخت نیس. این همه دکتر که باید چند سال تو یه کوره دهاتی خدمت کنند از اینا استفاده کنین. ارزون هم هست. محروم ترین و بدترین و سخت ترین شرایط کاری رو هم داریم (خدا رو شکر شرایطمون از این لحاظ مساعده!!!) پس مشکل چیه؟ نکنه اینجا به قدری شرایطش سخته که کسی حاضر نیس بیاد اینجا!!!

بهشون بگین اون قدرا که میگن بد نیس، ما توی این 4 سال فقط به اندازه 40 سال پیر شدیم، حرص خوردیم به خاطر کم کاریا. به هر زبونی گفتیم برداشت اشتباه ازمون داشتن.

به خدا دانشجوها دوس دارن دانشگاهشون آباد بشه هر روز بهتر از دیروز، اما یه چیزایی میبینیم که با کوچکترین تغیییری تبدیل به بهترین میشه، اما کو گوش شنوا؟ کجاست اونی که باور کنه اینی که داریم میگیم بدون قصد و غرضه؟

اینجا، دانشگاه صنعتی سهند تبریز به یک درمانگاه مجهز نیاز داره که بطور شبانه روزی یک دکتر (شیفتی) باید داشته باشه.

چرا؟ چون نزدیکترین مرکز درمانی تا اینجا10دقیقه فاصله داره،سهند، البته ناگفته نماند اونجا فقط می تونند درمان سرپایی انجام بدن!

البته به این 10 دقیقه باید اطلاع رسانی به اتاق آمبولانس! تائید و استعلام درستی اطلاع رسانی انجام شده توسط مسول آمبولانس از مراجع زیربط (از حراست گرفته تا محمدی و غفوری رو خود من شاهدم)!!!! حالا این وانت بنزین داشته باشه یا نه رو هم اضافه کنیم میشه یه 15-20-30 دقیقه!!!

آقای دکتر صحیح میگفتند «ایشون هم خودشون ناراحتی خودشون رو ابراز کردند و بر این عقیده بودند که این جور حوادث ۹۹٪ به مرگ می انجامند. اما گفتند که برای همون ۱٪  باید سعی خودمون رو می کردیم.» من فکر نمی کنم با این وضعیتی 1% هم زنده بمونه!!

به راحتی میشه یه درمانگاه مجهز درست کرد چندتا دکتر(از اونایی که گفتم) هم شیفتی کار کنند. (البته باید کمی هم دست تو جیب کرد)

امیدوارم هیچ جای دنیا کسی به خاطر کمبود امکانات نه، به خاطر نبود امکانات جان به جان آفرین تسلیم بگه و چه معصومانه و در کمال مظلومیت.

به امید آن روز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:0  توسط اکبرزاده  | 

پايان

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند،

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند،

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند،

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید،

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.

سرانجام به سراغ من آمدند،

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


برتولت برشت

آخه چقدر بگم اين كنكور آخر عاقبت نداره! كيه كه باور كنه؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:23  توسط اکبرزاده  |